با لهجه آبادانی اش جور دیگری حرف می زد.صمیمی و دوست داشتنی. بسیجی ناب ناب.حرفهایی می زد که کمتر از پای درس نشستن یک استاد اخلاق نداشت.
انالله و انا الیه راجعون
سلام
راستش دست و دلم به نوشتن نمی رفت ، یادداشت یکی از دوستان را در مورد احسان عزیزم گذاشتم …
از همان ابتدای آشنایی برایم با بقیه فرق می کرد. با اون لهجه آبادانی اش جور دیگری حرف می زد.صمیمی و خالص. بسیجی ناب ناب.
وقتی در مورد کارهای اجرایی بحث می شد، صحبتش را با مباحث اخلاقی شروع می کرد و با حرارت درونی خاصی که در کمتر کسی می دیدم بچه های دیگر را تشویق به پیگیری امور می کرد و ولوله ای در جان بچه ها می انداخت که تا اخر دوره همراه ما می ماند. حرفهایی می زد که کمتر از پای درس نشستن یک استاد اخلاق نداشت
یادش بخیر دوره چهاردهم دانشگاه فردوسی؛ هر وقت توی امور دانشجویی بچه های دانش پژوه در مورد مشکلی به او اعتراض می کردند، با متانت خاصی جواب آنها را می داد و مثل برادری بزرگ مشکل آنها را حل می کرد. الگوی خادمان طرح ولایت در او تجلی کرده بود
دلم برای اون روزها تنگ شده؛ موقع اعزام به حرم، غسل زیارتش را می کرد، لباس تمیزی می پوشید و عطری که هنوز بویش در مشامم هست را می زد و با شور خاصی می گفت: بچه ها بریم دیگه
توی حرم امام رضا (ع) مثل ابر بهار می گریست و مدام سر بر سجده می گذاشت. خیلی سبک می شد. انگار می دیدم که به پرواز در می آید و گرد حرم طواف می کند.
جلسه آخری که خادمین دور هم جمع شدند، صحبت های جالبی در مورد عقل و دل کرد. همه بچه ها یادشون هست. صحبتی بود که از دل برمی آمد، لاجرم بر دل می نشست.
حیف که زود رفتی احسان؛ آرزوها داشتیم با تو اِی برادر. می خواستیم با تو در رکابش باشیم.حیف…
این آخرین پیامش برای من بود:
کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز
کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز
یک نفر فردا زمین را نورباران می کند
مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز
احسان عزیزم ، دلم برایت تنگ شده …
منبع:http://778.ir/

