تبليغاتX
دکتر حمیدرضا حیدری

























دکتر حمیدرضا حیدری

یادداشت های کاندیدای دور هفدهم ریاست جمهوری

نگذارند اين مدعيان بي هنر امروز و قاعدين كوته نظر ديروز به صحنه ها برگردند. من در ميان شما باشم و يا نباشم به همه شما وصيت و سفارش مي كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بيفتد.

در آينده ممكن است افرادي آگاهانه يا از روي ناآگاهي در ميان مردم اين مسئله را مطرح نمايند كه ثمره خونها و شهادتها و ايثارها چه شد.
اينها يقينا از عوالم غيب و از فلسفه شهادت بيخبرند و نمي دانند كسي كه فقط براي رضاي خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگي نهاده است حوادث زمان به جاودانگي و بقا و جايگاه رفيع آن لطمه اي وارد نمي سازد و ما براي درك كامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله طولاني را بايد بپيماييم و در گذر زمان و تاريخ انقلاب و آيندگان آن را جستجو نماييم. مسلم خون شهيدان، انقلاب و اسلام را بيمه كرده است. خون شهيدان براي ابد درس مقاومت به جهانيان داده است و خدا مي داند كه راه و رسم شهادت كور شدني نيست، و اين ملتها و آيندگان هستند كه به راه شهيدان اقتدا خواهند نمود و همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود.
خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان كه در اين قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهايي كه اين گوهرها را در دامن خود پروراندند! خداوندا، اين دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مكن. خداوندا، كشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نيازمند به مشعل شهادت، تو خود اين چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين و خانواده هاي معظم شهدا! و بدا به حال من كه هنوز مانده ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر كشيده ام، و در برابر عظمت و فداكاري اين ملت بزرگ احساس شرمساري مي كنم و بدا به حال آناني كه در اين قافله نبودند! بدا به حال آنهايي كه از كنار اين معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي تا به حال ساكت و بي تفاوت و يا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند! آري، ديروز روز امتحان الهي بود كه گذشت و فردا امتحان ديگري است كه پيش مي آيد و همه ما نيز روز محاسبه بزرگتري را در پيش رو داريم.
آنهايي كه در اين چند سال مبارزه و جنگ به هر دليلي از اداي اين تكليف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و ديگران را از آتش حادثه دور كرده اند مطمئن باشند كه از معامله با خدا طفره رفته اند، و خسارت و زيان و ضرر بزرگي كرده اند كه حسرت آن را در روز واپسين و در محاسبه حق خواهند كشيد.
كه من مجددا به همه مردم و مسئولين عرض مي كنم كه حساب اينگونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند، و نگذارند اين مدعيان بي هنر امروز و قاعدين كوته نظر ديروز به صحنه ها برگردند. من در ميان شما باشم و يا نباشم به همه شما وصيت و سفارش مي كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بيفتد. نگذاريد پيشكسوتان شهادت و خون در پيچ و خم زندگي روزمره خود به فراموشي سپرده شوند.

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:56 توسط جمیدرضا | |

با لهجه آبادانی اش جور دیگری حرف می زد.صمیمی و دوست داشتنی. بسیجی ناب ناب.حرفهایی می زد که کمتر از پای درس نشستن یک استاد اخلاق نداشت.برادرم. احسان

انالله و انا الیه راجعون

سلام

راستش دست و دلم به نوشتن نمی رفت ، یادداشت یکی از دوستان را در مورد احسان عزیزم گذاشتم …

از همان ابتدای آشنایی برایم با بقیه فرق می کرد. با اون لهجه آبادانی اش جور دیگری حرف می زد.صمیمی و خالص. بسیجی ناب ناب.

وقتی در مورد کارهای اجرایی بحث می شد، صحبتش را با مباحث اخلاقی شروع می کرد و با حرارت درونی خاصی که در کمتر کسی می دیدم بچه های دیگر را تشویق به پیگیری امور می کرد و ولوله ای در جان بچه ها می انداخت که تا اخر دوره همراه ما می ماند. حرفهایی می زد که کمتر از پای درس نشستن یک استاد اخلاق نداشت

یادش بخیر دوره چهاردهم دانشگاه فردوسی؛ هر وقت توی امور دانشجویی بچه های دانش پژوه در مورد مشکلی به او اعتراض می کردند، با متانت خاصی جواب آنها را می داد و مثل برادری بزرگ مشکل آنها را حل می کرد. الگوی خادمان طرح ولایت در او تجلی کرده بود

دلم برای اون روزها تنگ شده؛ موقع اعزام به حرم، غسل زیارتش را می کرد، لباس تمیزی می پوشید و عطری که هنوز بویش در مشامم هست را می زد و با شور خاصی می گفت: بچه ها بریم دیگه

توی حرم امام رضا (ع) مثل ابر بهار می گریست و مدام سر بر سجده می گذاشت. خیلی سبک می شد. انگار می دیدم که به پرواز در می آید و گرد حرم طواف می کند.

جلسه آخری که خادمین دور هم جمع شدند، صحبت های جالبی در مورد عقل و دل کرد. همه بچه ها یادشون هست. صحبتی بود که از دل برمی آمد، لاجرم بر دل می نشست.

حیف که زود رفتی احسان؛ آرزوها داشتیم با تو اِی برادر. می خواستیم با تو در رکابش باشیم.حیف…

این آخرین پیامش برای من بود:

کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز

کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز

یک نفر فردا زمین را نورباران می کند

مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز

احسان عزیزم ، دلم برایت تنگ شده …

منبع:http://778.ir/

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 22:13 توسط جمیدرضا | |

واقعا شعر زیباییه...

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید..

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 22:38 توسط جمیدرضا | |

به یاد مادر بزرگ عزیز و نازم که خیلی دوستش داشتم.

امروز خیلی دلم براش تنگ شده بود...

شعر از سید حمیدرضا عابدی

لا لا لا لا گلم ناز پونه من
بخواب آروم به روی شونه من
بخواب خوابت برام خیلی عزیزه
الهی اشکی از چشمات نریزه
گلم چشمات چرا سُرخیش زیاده
بگو زلفت چرا توُ دست باده
دلم گرم به اون چشمای نازت
نگو: پیرم ننه، قربون سازت
عزیز دل تو دلم نیست و رمیده
میگی صورت که نیستش، چوروکیده
میگم قربون دستای ضعیفت
فدای اون پر و پای نحیفت
بگو پیری عزیز مزّش چه جوره؟
میگی راهی که داری خیلی دوره
میگم هرجا که باشی با تو میام
میگی پیر شی ننه خیرت رو می خوام
هنوز یادم نرفته اون قدیما
لا لا لا لا می خوندی تو واسه ما
حالا من لای لا لا ئی رو میخونم
شبیه تو نمی خونم می دونم
بازم دوست دارم انگار تو بخونی
بخونی و کنار من بمونی
الهی من به قربون صدات شم
صدات خَستَس الهی من فدات شم
صدای خستَتَم آهنگ جونه
هنوز مثل جوونیات جوونه
خدایا چشم من بر در نمونه
من بگیر به جای گل پونه

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 22:37 توسط جمیدرضا | |

با سلام

مدتیه نتونستم اونطور که باید و شاید توی وبلاگم بنویسم...

راستش زیاد وقت نمی کنم...

اما الان خواستم یه سری به وبلاگم بزنم...

راستش تنها چیزی که الان می تونم در موردش براتون بنویسم غروب جمعه است که از وقتی که خودمو شناختم هر هفته با دلم بازی میکنه...

بازهم جمعه شد اما دریغ از نشانه ای از مولای ما...

آه ای دل شکسته من این جمعه هم گذشت و باز تو در تنهایی و بی کسی خود غرق هستی... این جمعه هم گذشت و باز غمی بر غمهایت افزود، غمی غمناک بر دلت نشاند و انتظاری سخت که درونت را می سوزاند تنها میراث تو بود از این جمعه بهاری...

بهار، چه واژه ی زیبایی. بهار دل ما بدون حضورش خزان است. نمی دانم چه می گویم... بدون خورشید که بهار معنایی ندارد... خورشید ما در پس ابرها خانه کرده و چیزی جز دلتنگی برایمان ندارد..

آقای ما و ای مولای ما بیا...

بیا که دیگر تاب دوری نداریم...

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:5 توسط جمیدرضا | |

با نام و یاد خدا...

چند روز پیش یک دوست تو کامنتی برای من نوشته بودند «ماماهان کجاست؟»

واین من رو به فکر انداخت تا در مورد ماماهان بنویسم. بیشتر که فکر کردم دیدم این سوال را از چند نظر باید مورد بررسی قرار داد و در مورد اون نوشت. اول موقعیت جغرافیایی ماماهان هست. که در حدود ۵۵ کیاومتری همدان قرار داره. چسبیده به فامنین هست و یا به تعبیر بهتر الان بخشی از شهر فامنین شده.

اما نظر جایگاهش در کشور هنوز به اونجایی که حقش بوده نرسیده. شاید حق ماماهان این بوده که یکی از شهرهای ایران محسوب بشه و اون امکاناتی که برای یک شهر لازمه درش باشه. اما امکانات اون به یاری مسئولین خدوم شهر حتی از یک روستا هم کمتر هست.

اما از نظر این که آیا تونسته افرادی رو تربیت و به جامعه تحویل بده؟!؟ که باید بگم ماماهان افرادی رو تحویل جامعه داده مثل سردار ابراهیمی(که هم اکنون در کمیته امداد مشغول خدمت به محرومین کشو هستند.) سردار رشیدی و... که نقش موثری رو در جنگ تحمیلی ایفا کردند... یا افرادی همچون دکتر فتحعلی اکبری(عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان) و دکتر داوود جعفری سرشت(عضو هیئت علمی دانشگاه بوعلی همدان) که هم اکنون از اساتید برجسته کشور می باشند.

و خیلی از افرادی که همه و همه در گوشه ای از کشور باعث پیشرفت کشور میشوند... و از این دیار برخاسته اند...

به امید روزی که این قسمت از ایران هم به جایگاه خود دست یابد... به امید آن روز...

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:9 توسط جمیدرضا | |

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بازهم فتنه گران باعث جریحه دار شدن قلب ملت ایران شدند.

بازهم دیروز باعث داغدار شدن یک خانواده ایرانی شدند.

فقط میتوانیم بازهم تاکید کنیم که قوه قضاییه هر چه زودتر به حساب فتنه گران مرتد رسیدگی کند. چرا که تعلل بیشتر باعث آفرینش همچین اتفاقی در آینده خواهد شده.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:24 توسط جمیدرضا | |